خیلی ,کافه ,دوست ,خسته ,زیادی خسته
بسم الله مهربون :)
به شدت حوصله م سر رفته :) نمیدونم چرا ... فقط حس میکنم زیادی خسته شدم :) تنوع زندگیمم خیلی کم شده ... چند روز پیش استاد نقاشیم بهم زنگ زد گفت چرا نمیایی دیگه ؟ بهش گفتم درس دارم ... گفت من صد دفعه گفتم هنر رو قربانیه درس نکنید :) خیلی حساسه ! اون وقتا هم هر موقع تمرین هام کمتر از چیزی بود که برام نوشته بود ، عصبانی میشد :) 
با اکانت آزاده رفتم اینستا کلی عکس های جالب دیدم :)) هرجا هم دوست داشتم لایک زدم و کامنت نوشتم D: عکس از مهمونی ، جشن تولد ، عکسایی که تو کافه یا کوه با دوست پسراشون گرفته بودن و ...
چقد جو و محیطِ دانشگاهشون با ما متفاوته :) هرچی بچه های ما صمیمی و راحتن اونا 100 برابرش صمیمی ترن :))
کلی هم با هم حرف زدیم و خندیدیم ... میگه مشکل من و تو اینه که حتی یه دوست پسرم نداریم باهاش بریم پارک ، رستوران ، کافه ، کوه D: 
کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم ...
جدای از شوخی من فکر میکنم مشکل من اینه که دوستایِ صمیمیم دیگه کنارم نیستن ... هنوزم توی دانشگاه نتونستم به کسی اعتماد کنم و به عنوانِ دوستِ صمیمیم انتخابش کنم ! نمیدونم چرا :) هیچکدوم با من جور نیستن...
قبل دانشگاه حتی زمانی که کنکوری بودم همیشه با ازاده و نرگس میرفتیم بازار ، کافه ، میگفتیم ، مخندیدیم ، صبح ها میرفتیم ورزش و ...
ولی الان همش خونه م -_- البته بیشترش تقصیره خودمه ... راهیه که خودم انتخاب کردم :) همه چی رو گذاشتم کنار ... گله ای نیست ....
فقط زیادی خسته م ...
درست میشه :))
+فک نکنم دیگه تا فردا درس بخونم :)
+لبخند لطفا :)



منبع اصلی مطلب : ...اینجا زیر باران
برچسب ها : خیلی ,کافه ,دوست ,خسته ,زیادی خسته
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : خیلی خسته م ! خیلی هم حوصله م سر رفته -_-