خیلی ,هیچی
بسم الله مهربون....
تمام تصوراتم ازش با خاک یکسان شد :||
یعنی دقیقا با خاک یکسان شد ... هیچی ازش نمونده دیگه :/
و برای بار هزارم ایمان آوردم به جمله ی داداشم که بارها و باهار بهم گفته و میگه و ... "تو خیلی ساده ای آجی ... هنوز خیلی بچه ای ... هیچ تجربه ای نداری" 
هر دفعه شاید خیلی جدی در ظاهر  انکار میکردم و  میگفتم نه ... اینجوری نیست ... ولی الان که دقیق و منطقی فک میکنم میبینم چرا ، هستم ... راست میگه ... 

بعضی وقتا با خودم فک میکنم که اگه یه داداش حمایت گر نداشتم که مدام مواظبم باشه ، مواظب حرفام ، رفتارام که اشتباهاتم رو تذکر بده ، سر به هواییام رو کنترل کنه ، راه درست رو بهم نشون بده ، تجربیاتشو بگه چقد ضربه میخوردم...

من در برابر این گرگ های اطرافم هیچی نیستم ... هیچی ...

ولی میدونی ، این خنگ بازی ها و سادگی هامو دوست دارم :) حاضر نیستم مث اونا بشم ...

همینا :)
لبخند :)

منبع اصلی مطلب : ...اینجا زیر باران
برچسب ها : خیلی ,هیچی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : ولی من دوست ندارم گرگ بشم ! حتی اگه بازم ضربه بخورم ...