خیلی ,بقیه ,یاسمن ,اینا ,مرتب ,بیدار
بسم الله مهربون :)
دیشب تا دیروقت بیدار بودم ... دیگه داشتم بیهوش میشدم :) با این حال برنامم هم تموم نشد ... صبح گیج میزدم ! اصلا حوصله نداشتم وقت بذارم برای اماده شدن ... گفتم میخوابم دم رفتن منو بیدار کنید 5 دیقه ای اماده میشم ... البته اهل منزل کلیییییی بهم غر زدن و سرزنشم کردن که مگه لباس مرتب نداری که با اینا میخوایی بیایی :)ولی خب انرژیه من برای بحث و جواب دادن در حدِ صفرِ کلوین بود :))

خلاصه که رفتیم ...چند تا از دوست های خانوادگیِ خاله لیلا اینا هم بودن که خب ما برای اولین بار بود میدیدیمشون +چند تا از دوست های خانوادگیه مشترکمون :) ... از همون اول هنوز سلام علیک نکرده ، یاسمن سوت زد گفت یه ریش و سیبیل کم داری که کللللا منکر دختر بودنت بشم :)) نگاه قیافه و تیپشو...

به بقیه دخترا نگاه کردم ... همه لباسایِ رسمی ، صورت های ارایش شده و مرتب و حتی صندل های روفرشیه شیک ... خیلی شیکان میکان نشته بودن ! پسرا هم که دیگه اصن هیچی :|| خداییش خیلی شیک و عالی بودن همگی ... فک کنم ساعت 4 صبح بیدار شده بودن که رسیده بودن این همه به ظاهرشون برسن :))
به ظاهر خودم فک کردم...
یه شلوار ورزشی صورتی با یه مانتوی مشکی ، یه سویشرت صورتی ، شال مشکی ... جورابِ قهوه ای و نارنجی ! ... صورتِ رنگ پریده که خستگی ازش میبارید ، چشم های قرمز ، با چتری هایِ نامرتب که لجوجانه میریختن روی پیشونیم و هردفعه با خشونت میفرستادمشون زیر شالم.... 

بابام خندید بهش گفت این دختر ما اول صبحی اصن انرژی نداشت ... نمیخواست هم بیاد ... توی ظاهر و لباسم سلیقه نداره ... تخصصش درس و تسته ، بهش سخت نگیر یاسمن :|| مرسی حمایت و تعریفِ پدری اصن ... اشک شوق تو چشمام جمع شده بود -_-

صبحانه ی اصلی هم کله پاچه بود که اصن من متنفرم >_< ولی خب پنیر و مربا و بقیه ی مخلفات(!) هم داشتن ...
بعد من دیدم بقیه ی دخترا خیلی شیک و مجلسی ، لقمه های کوچولو و مرتب :|| یه جوری هم میخوردن که این رژ و اینا بهم نریزه .... دیدم اصلا با گروه خونیه من جور نیست :/ اینجوری فایده نداره...

با شکم خودمم که تعارف ندارم :|| دیشبم نشد شام بخورم ... خلاصه که خیلی ریلکس شرو کردم به گرفتن لقمه های ماشاالله سایز و صبحانه خوردن :)) والا به خدا :)) ایش :// 

کلی هم با یاسمن خندیدم...میگفت پرواز خاک تو سرت ، این همه پسر خوشگل اینجاست ، این همه خواستگارِ خوب همه رو پروندی با این تیپِت :)) یه عشوه ای یه نازی یه لبخندِ ملیحی D: واسه نصفِ روزی هم که شده بیخیالِ این رفتارای پسرونه ت شو :))))

هم سنیم و تقریبا از سوم ابتدایی خانوادگی با هم دوستیم ولی خب پارسال قبول نشد :) هنوزم داره میخونه :)

بعدشم که با یه عالمه تعارف و اصرار نهار موندیم خونشون :) 
الان کتاب تست هام کو؟!
اناتومیم کو ؟! شنبه امتحان اندام تحتانی دارم :((
+کامنتا در اولین فرصت تایید میشن :)
منبع اصلی مطلب : ...اینجا زیر باران
برچسب ها : خیلی ,بقیه ,یاسمن ,اینا ,مرتب ,بیدار
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : تا حالا با لباسِ تقریبا خونگی رفتید یه مهمونیه رسمی ؟! دی: